Advertisement

email_18_animated.gif
مشتاقانه منتظر نظرات و پیشنهادات شما هستیم
manager.khuzestanclub@gmail.com
نام کاربری

کلمه عبور

مرا به ياد داشته باش
فراموش کردن کلمه عبور
ثبت نام نكرده ايد؟ عضویت

صفحه اصلی arrow خواندني ها arrow خواندنی ها arrow مادر و پدرتونو فراموش نكنيد
مادر و پدرتونو فراموش نكنيد چاپ ارسال به دوست
۰۸ خرداد ۱۳۸۹
مردی مقابل گل فروشی ايستاد.او می خواست دسته گلی برای
مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود .

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشست
ه بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب
 چرا گريه می کنی ؟


دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است .
 مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ
 می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در
 دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت.
مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ،
تا قبر مادرم راهی نيست!

مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست.
طاقت نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر
رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد.

شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم
 می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن


یادداشت های بازدیدکنندگان



Copyright 2008, Khuzestanclub.org All rights Reserved